تبلیغات
≈≈≈ کوچیک و بزرگ ≈≈≈
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید .saMan.

نظرسنجی
بنظر شما در داربی تهــران کدام نتیجه رقم میخورد؟




آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
1 2 3

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

شنبه 6 شهریور 1389
ماشین عرووس - ماشین دوومــــاد
ماشین عرووس - ماشین دوومــــاد
نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 12:53 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عکس های جالب ,

ویرایش شده در دوشنبه 8 شهریور 1389 و ساعت 01:14 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 13 مرداد 1389
یک داستــان آموزنده

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :  پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :  پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 11:31 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 1 مرداد 1389
دوستـی

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. یكی به دیگری سیلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام كنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟»

دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می كند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.»

نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 10:55 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 17 فروردین 1389
عشق نافرجام من



بر تو چون ساحل آغوش گشودم

 

در دلم بود که دلدار تو باشم

 

وااای بر من که ندانستم از اول

 

روزی آید که دل آزار تو باشم.



نوشته شده توسط پـــه پـــه ساعت 12:58 ب.ظ موضوع مطلب :‌ درد دل ,

ویرایش شده در چهارشنبه 18 فروردین 1389 و ساعت 01:56 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 8 فروردین 1389
درویــش و پادشــاه
درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت: ای زاهد... درویش گفت: زاهد تویی! گفت: همه دنیا از آن من است، چگونه می توانم زاهد باشم و تو درویش مسكین زاهد نباشی؟ پاسخ داد: عكس حقیقت گفتی. دنیا و آخرت و ملك همه از آن من است و عالم را من گرفته ام كه هرجا خواهم بروم و هرجا خواهم بنشینم. زاهد تویی كه به این كاخ و البسه قناعت كرده ای.
نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 02:12 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 6 فروردین 1389
خدایی یا رفاقتی ؟

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…
نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 01:31 ب.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 2 خرداد 1388
فرق دیوانه و احمق


مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان لاستیک ماشینش پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم.
 
 
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

نوشته شده توسط سامی ساعت 10:34 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 20 فروردین 1388
رسم زندگی

رسم زتدگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی.
به همین سادگی!


او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی.
چرا غمگینی؟!
این رسم زندگی است
!!!

نوشته شده توسط پـــه پـــه ساعت 11:35 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عشقولانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 30 اسفند 1387
یك سال گذشت و چهار فصل ...

خدای من یك سال گذشت.

هرچه كردم دیدی و هرچه بخشیدی و عفو كردی ندیدم

خدای من یك سال گذشت و چهار فصل

هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفایم دادی

آرامش و امنیت كه رسید طبیب و پناه را از یاد بردم

خدای من یك سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه

پی تقدیر نیكو پرسان می گشتم شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود قلم رحمتت بر صحیفه ی بی تقدیرم خواست كه بنگارد تقدیر نیكویی را

هیهات!

با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو كردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشكید و بر باد رفت

خدای من یك سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز

 

هر روز بر سجاده ی عبادت به رسم عادت زانو می زدم كه ذكر تو گویم

پیشانی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می كردم و

لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم

خدای من یك سال گذشت و چهار فصل و....

چه می گویم؟!

 

خدای من سال ها گذشت ده بیست سی ..سال/ هرچه كردم دیدی و هرچه بخشیدی و عفو كردی ندیدم.  خدای من چگونه است كه همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟

چگونه است كه رهایم نمی كنی؟

چگونه است كه هرگز هرگز از تو ناامید نمی گردم؟

این چه رسم خدایی است؟!

خدای من آوای ملكوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید تو مرا می خوانی كه بخوانمت؟

این منم كه با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار

این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال

خدای من بندگی ام را بپذیر التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا

خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال

خوب من بوی عطر تحویل می آید

چه مبارك تقدیری!

نوشته شده توسط سامی ساعت 12:26 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 1 اسفند 1387
په په و دل پر از غمش

 

سلام دوستای عزیز

 

ازم میخواست که اجازه بدم تا اونم به ما بپیونده.  خیلی دوست داشت بیاد . منم ok  دادم. اون به ما پیوست(په په رو میگم) اما...

.

.

.

 یه 4 یا 5 ماهی هست که په په ی  عزیز به ما پیوسته. اما حتما متوجه شدین که توی این مدت  حتی یه بارم مطلبی از خودش نزاشته.

دیروز ازم خواست اونو بهتون معرفی کنم. چون می خواد از این به بعد بیاد.

بیادو از دل پر از غمش واستون بگه. حالا میادو بهتون می گه. براش آرزوی موفقیت میکنم.

تا بعد.

 

نوشته شده توسط سامی ساعت 11:23 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 26 بهمن 1387
بیا و . . .



دلم را که از دست می دادم. نه، نه،
خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم که دیر شده است و چقدر دیر شده بود .

دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ، همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم نمی آمد چه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،   زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم   تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا . نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن

 . بیا و...

 

نوشته شده توسط سامی ساعت 08:20 ب.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در یکشنبه 27 بهمن 1387 و ساعت 12:37 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 14 دی 1387
یک ساعت ویژه

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:


- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط سامی ساعت 12:48 ب.ظ موضوع مطلب :‌

ویرایش شده در شنبه 14 دی 1387 و ساعت 01:03 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 17 آذر 1387
گنجیشک و خدا


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : می آید ; من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند , گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست .


گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم . آرامگاه خستگی هام بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چی بود؟
چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا رو گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی . باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .
... گنجشک خیره در خدایی خدا ماند .
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 06:19 ب.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 22 مرداد 1387
بیل گیتس سلطان مایكروسافت


مطالبی در مورد بیل گیتس سلطان مایكروسافت :


1 - بیل گیتس در هر ثانیه 250 دلار آمریكا درامد داره، یعنی 20 میلیون دلار در روز و 8/7 میلیارد دلار در سال!

2 – اگر 1000 دلار از دست وی بر زمین بیوفته به خودش این دردسر رو نمیده كه برش داره، چون در 4 ثانیه ای كه برداشتنش طول میكشه، این پول عایدش شده!

3 – آمریكا در حدود 62/5 هزار میلیارد دلار بدهی داره و بیل گیتس به تنهایی میتونه ظرف 10 سال تمام بدهی آمریكا را بازپرداخت كنه!

4 – او میتونه نفری 15 دلار به همه جمعیت جهان بده و باز هم 5 میلیون دلار در جیبش باقی خواهد ماند!

5 – اگر مایكل جردن یعنی گرانترین ورزشكار آمریكایی هیچ غذا و آبی نخوره و همه 30 میلیون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشید تا به ثروتمندی بیل گیتس بشه!

6 – اگر بیل گیتس رو به صورت یك كشور تصور كنیم، 37 مین كشور ثروتمند جهان میشه! یا به تنهایی درامدی برابر سیزدهمین كمپانی عظیم آمریكایی خواهد داشت، حتی بیشتر از آی بی ام!

7 – اگر همه ثروت بیل گیتس رو تبدیل به یك دلاری كنیم ، میشه جاده ای از ماه تا زمین باهاش كشید كه 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت این جاده، 1400 سال طول خواهد كشید و 713 بوئینگ 747 باید برای جابجایی این پول ها پرواز كنند.

8 – بیل گیتش امسال 40 ساله میشه. اگر فرض رو بر این بگیریم كه هنوز 35 سال دیگه هم زنده خواهد بود، میتونه روزی 78/6 میلیون دلار خرج كنه قبل از اینكه به بهشت بره!
نوشته شده توسط سامی ساعت 09:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دانستنیـــها ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 10 مرداد 1387
آرزو


پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد

پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ...

وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب بود ! ؟ !
نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ چیــــزای قشـنـــگ ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 تیر 1387
شرط عشق


 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز
شرط عشق را به جا نیاوردم".


نظر شما ؟؟؟


نوشته شده توسط سامی ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 20 تیر 1387
آغاز راه انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

                                                                          به نقل از :  وبلاگ روح و رو

نوشته شده توسط سامی ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari